X
تبلیغات
رایتل
شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1386
راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه رو به رویش، یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند، تصمیم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد: "تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی‌احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی‌کشی؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی؟"

زن به شدّت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشایش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان دهد.

امّا راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد. بعد از یک هفته گرسنگی دوباره به روسپیگری پرداخت.

امّا هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد، از درگاه خدا آمرزش می خواست.

راهب که از بی اعتنایی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود، فکر کرد: "از حالا تا روز مرگ این گناهکار می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند."

و از آن روز کار دیگری نکرد جز اینکه زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه او میشد، راهب هم ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت.

مدّتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت: "این کوه سنگ را می بینی؟ هر کدام از این سنگ‌ها نماینده یکی از گناهان کبیره‌ایست که انجام داده‌ای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم: مراقب اعمالت باش!"

زن به لرزه افتاد. فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد: "پروردگارا ! کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقّت بار آزاد می کند؟"

خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته مرگ به دستور خدا، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد.

روح روسپی بی درنگ به بهشت رفت، امّا شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه راهب دید که چه بر روسپی گذشته است و شکوه کرد: "خدایا ! این عدالت است ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده‌ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود !"

یکی از فرشته ها پاسخ داد: "تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، این زن روز و شب دعا می کرد

.روح او، پس از گریستن، چنان سبک می شد که می توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. امّا آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم."

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)
من و تو کجاییم ؟؟؟