X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1387


سلام و فقط سلام

نمی دونم این پست و چی بنویسم که شما ها بفهمید .

  از چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ از دل تنگی ها بگم یا از غربت ها ؟ از خوبی های این جا بگم یا از بدی هاش ؟ از شب روز بی برکتش بگم یا از شب های زیبای پاریس ؟


نمی دونم تو این دوسال  یعنی از 12 اردیبهشت 1385 تا به حال چه شد و چه گذشت ولی هر جه بود گذشت و شاید اصلا دوست نداشته باشم به هیج یک از این روزهای سپری شده برگردم شاید تو این  760 روز فقط نهایتا 2 هفته آن برای من به یادگار مانده از خوبی های آن و بقیه آن روزهای بود که اگر رحمت و کرم اوس کریم نبود چه بلا های که سرمن نمی آمد

برگردیم به فرودگاه ساعت 6.30 صبح ۱۲اردیبهشت ۱۳۸۵

روز 12 اردیبهشت که مصادف بود با روز معلم در ایران پرواز من به سمت پاریس از فرودگاه مهر آباد تهران بود

شب قبل از پرواز که قرار بود من شب را با دوستان در جایی سپری کنم ولی با ممانعت پدرم من ماندم خانه وشب را صبح کردم و صبح ساعت 5.30 با ماشین که مادرم و مادر بزرگ و پدر بززگ و محمد برادرم سوار شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم و پدرم با ماشین دیگری با عمه و خاله و برادرهای دیگرم پشت سر ما آمدند فرودگاه

ساعت 6.45 فرودگاه مهر آباد

دوستان بسیار خوبم که زحمت کشیده  و آمده بودند را دیدم سجاد مط ،علی اش ، علی رب ، حسین شج،هادی ام ،رضامح، اسماعیل ، سیاوش ، مجتبی ، آقا محمدی ، حاجی سلمانی ، مهدی پ ، محمد و امین اب ، کیومرث و ..... همه همه رو داشتم می دیدم برای خداحافظی

چند تا از همکار های مادرم هم آمده بودند چون به هر حال چندین سال بود که منو میشناختن یا بهتر بگم برزگ شدم با آنها


نمی دونستم کدوم ور وایستم پیشه دوستام یا خانواده  ؟نمی دونم، تو حس خوبی نبودم باورم نمی شد دارم می رم فکر می کردم دارم می رم مشهد پس فردا بر می گردم

گاهی اینور بودم گاهی انور ،دوستامم باورشون نمی شد که دارم می رم / نمی دونستم چه کارکنم ؟پیش هر کی 2 دقیقه وای می ستادم  .


دایی روضه می خوند برای مامانم اینا و همه می خندیدند خلاصه یه 20 دقیقه ای طول کشید ،دوستام برام هدیه اورده بودند که بهم دادن خیلی قشنگه هنوز دارمش

خلاصه موقه خدافظی اصل کاری شد

سخت گفتنش ، یادم می آید ......

اول با دوستام خدافظی کردم هر کی یه چیزی می گفت دم گوشم از خاطرات و یادگاری های که داشتبم  سخت بود ولی جالب
نوبت به خانواده رسید اول خاله ها بودن وسط هم مامان و عمه او همکاری مامانم  
نمی دونم چی شد رسیدم به مامان نشستم و ......
نمی تونستم تو چشای مامان نگاه کنم برای همین زود رد شدم رسیدم به پدربرزگ ام خیلی دوستش دارم اونم همینطور،  دستشو بوسیدم و رد شدم و نصیحت های آخرو گفت دم گوشم آخرین نفر بابام بود برای اولین بار بود که می خواستم ازش خدافظی کنم تا اون وقت همچین موردی نداشتیم ،‌نمی دونستم باید چکار می کردم اول دستشو بوسیدم و بعد روبوسی . بابام تا درب گذرنامه اومد ببینه من بالاخره رد می شم یا نه، سفارش های آخرم می کرد  ،تا حالا بابامو اینقدر نگران ندیده بودم .
جواد ته تقاری ،داداش کوچیکم چشاش پره اشک بود هی می خواست جلو خودشو بگیره ولی نمی شد بهش گفتم {جواد جوجه چهطوره ؟؟ با هم خندیدیم بعدش علی و محمد و دایی و ... سخت بود ولی حالیم نبود ، حالیم نبود دارم می رم .....


ادامه دارد .