X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1387
سلام به همه دوستان عزیز

خوب روزی که گذشت به قول ما ابرانی ها روز 13 بدر بود ولی ما که در اینجا هستیم روز را در کلاس درس گذراندیم و یک کنفرانس برای پروژه پایانی سال ارائه دادم که نسبتا موفقیت آمیز بود و بعد از آن بادوستان ایرانی در طبقه همکف دانشگاه مشغول صحبت و بازی بودیم که ناگهان به ذهنم زد " ما که سیزده را در نکردیم حداقل دروغش را در کنیم "خلاصه داستان از ساعت هفت بعد از ظهر شروع شد و قرار شد به یکی از دوستان مشترک زنگ بزنیم و بگیم که سعید با ماشین تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده خلاصه دوست من مهدی به سیاووش زنگ زد و مقداری زیاد پیاز داغشم زیاد کرد و خبر داد ، خبر دادن همانا و بعد از نیم ساعت زنگ ها بود که پشت زنگ ها به مهدی می شد خلاصه کل دوستانم با خبر شدن از شانس بعد ما هم بعضی از دوستان که با خانواده ها رفته بودن بیرون کل خانواده های که در آنجا بودن از این موضوع با خبر شدن و یک پاریس بود و سعید در بیمارستان |...

من که فکر نمی کردم ،اینقدر این موضوع به این سرعت پخش بشه و طوری شه که خانواده ها با خبر بشن و خود ما هم خبری از این موضوع نداشتیم که جریان به خانواده ها کشیده شده و حتی خبر دارشدم که مادر بعضی از دوستانم کلی گریه و زاری کرده بودند و نگران شده بودند (از اونجایی که منو میشناختن ) سریعا با دوستان تماس گرفتبم و موضوع را به همه دوستان اطلاع دادم ولی این خبر به 1 نفر دادشده بود و ما به 5 نفر یا بهتر بگم حداقل 5 خانوار اطلاع دادیم الیته فکر می کنم خیلی خیلی بیشتر از اینها باخبر شده بودند .

خلاصه چشتون روزه بد نبینه هر کی یه جوری شده بود مهدیار که تقریبا منزلش 30 دقیقه از پاریس بیرون بود خودشو با ماشین رسانده بود پاریس میگفت با سرعت 160 به کوب امده بود ، سیاوش هم بنده خدا مادرش کی گریه کرده بود و مادر یکی از دوستان خانوادگی ما در اینجا کلی ناراحت و نگران و ....خلاصه یه شهر بهم رخت

خدا از سره تقصیرات ما بگذره ،اصلا فکرشو نمی کردم که به این شکل به شه
این بود روز 13 بدر ما در پاریس ، امیدوارم که بتونم از دل دوستانم در بیارم و این دروغ سیزده را از ما قبول کنند من بیشتر به خاطره خانواده ها و مادر دوستانم ناراحت شدم و که اینطوز بدون نیت مسببه ناراحتیشان شدم باید هر طور شده از دلشان در بیارم .
امیدوارم که دروغ 13 دیگه نگم تا اینطور به شه یا اگه بگم به یکی بگم که زیاد خالی نبده توش و پیاز داغش خودمونو بسوزونه بقول پدر ام |"""ما شانس نداریم """
فعلا ببینم که با این گاوی که زایدم چطور باید بزرگش کنم
تا بعد
در پناه حق